اینجا من هستم؛ سکوتی محض سکوتی شکسته و
درهم بخاطر هر روز ندیدن تو اینجا من هستم ؛ تهی از
زندگی و روزمرهگی خالیتر از همیشه؛ با کلافی درهم
و پیچ در پیچ معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها
فرستادهام اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی
من هستم و سازی مبهم اینجا من مانده ام تنها در پس
اندوه صدا!
فراموش نمی کنم .نه می خواهم و نه می شود.فراموشی دروغی ست که برای امروز من بافته اند.
بگذار پشت سرم هرآنچه خاطره است حرکت کند .
من که نمی ایستم .هیچ کس و هیچ چیز به گردم هم نخواهد رسید.
قول می دهم .به خودم و همه ی انچه که در روبروست قول می دهم که کند نشوم ،متوقف که ... هرگز ! !

بعضی وقتا که ناراحتی فقط یه نفره که دلت می خواد پیشت باشه.
بعضی وقتا که از همه ی صداها خسته ای دلت می خواد صدای یه نفرو بشنوی
.بعضی وقتا که احساس می کنی هوا خیلی سرده احساس می کنی فقط دستای گرم یه نفره که می تونه گرمت کنه.
بعضی وقتا که دور و برت پره از دوستات دعا میکنی که ای کاش نبودن تا جای خالی برای یه نفر باشه.
بعضی وقتا چشمات درکمال نا امیدی دنبال یه نفر می گردن.
شاید خودتم ندونی چرا! ولی دوست داری فقط یه بار صدات بزنه
"
باز هم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم و در ژرفای لحظه با تو بودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم... شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده و چه زیباست رویای با توبودن......."
بهانه ای برای چشمانم ندارم دلم پراز دلتنگی است لبانم پراز تکرارواژه واژه نام توست امانمی دانم چراصدا ی خودم را نمی شنوم؟!چرا نام ترا نمی دانم ؟لبانم نام ترا تکرار می کنند این را از حس سبز دلم می فهمم .غریب آشنا دلم! برای تو تنگ است اما نمی دانم کیستی و کجای؟!دستانم برای تو می نویسند اما میدانم که نوشته هایم جزخودم خواننده ای ندارند تورا می بینم که روبه امواج آبی دلت ایستاده ای نمی شنوی که می گویم زیرسایه ی بید می توان چشم هارابست وصدای عشق راشنید.دلت را به نسیم بسپارتا برایم نامه ات رابه ارمفان بیاورد.

زندگی هرچند کوتاه ولی میتونه هر روزش روز لذت بردن باشه.هر روز میشه فهمید که چیزهای تازه هست که میشه دوستشون داشت. شاید تکراری به نظر برسن ولی هر چیز رو از چند جهت میشه نگاه کرد و از هر دید به اون لذت برد. بعضی چیزها هم هست که برام عادت شده مثل خوردن یک سیب. سیب رو میشه وقتی توی دست گرفت لذت برد. سیب رو وقتی توی دسته میشه بو کرد خیلی بامزست!
وقتی یه سیب رو که توی دستمه بو کنم, میتونم از کاری که برام عادت شده لذت ببرم. هر گاز از گوشه ی لپهای سیب میشه لذت آور باشه. آهسته جویدن تیکه ها سیب داخل دهن میتونه اوج لذت برای من باشه. اااوووممم آره . لازم نیست عجله ای درکار باشه. به هر گازی که از سیب میزنم میتونم لذت رو توی وجودمون حس کنیم.
عادت هامون رو می تونیم یه کوچولو عوض کنیم, این عادتها رو میشه توی قسمتهای دیگه ای از زندگی هم دید. هرروز متفاوت باشه. هر روز لذت بردنمون باشه از راههای خوب. از تنفس ساده که گفتم تا خوردن یک سیب!!!!
